محفل قرآن امیرالمؤمنین ( علیه السلام )

اصفهان ؛ خمینی شهر ؛ شبهای جمعه ؛ سیّار

محفل قرآن امیرالمؤمنین ( علیه السلام )

اصفهان ؛ خمینی شهر ؛ شبهای جمعه ؛ سیّار

محفل قرآن امیرالمؤمنین ( علیه السلام )

مقام معظم رهبری(مدظله العالی)

انس با قرآن
انس با قرآن دلهاى ما را با معارف قرآن آشناتر خواهد کرد. هرچه در دنیاى اسلام کمبود هست، بر اثر دورى از معارف الهى و معارف قرآنى است. قرآن کتاب حکمت است، کتاب علم است، کتاب حیات است. حیات امتها و ملتها در آشنائى با معارف قرآن و عمل به مقتضاى این معارف و عمل به احکام قرآنى است. انسانها اگر طالب عدالتند و از ظلم بیزارند، راه مبارزه‌ى با ظلم را باید از قرآن فرا بگیرند. انسانها اگر طالب علمند و به وسیله‌ى معرفت و آگاهى و علم میخواهند زندگى را رونق ببخشند و راحت و رفاه را براى خودشان تأمین کنند، راهش به وسیله‌ى قرآن نشان داده میشود. انسانها اگر در پى ارتباط با خداى متعال و صفاى معنوى و روحى و آشنائى با مقام قرب الهى هستند، راهش قرآن است.
ضعف ما امت مسلمان، عقب‌ماندگى ما، کج‌رفتارى‌هاى ما، کج‌تابى‌هاى ما در مسائل اخلاقى و زندگى، همه‌ى اینها ناشى از دورى از قرآن است.
نقش قرآن این است که ما را از لحاظ ماده و معنا اعتلاء ببخشد؛ و این کار را قرآن میکند. کسانى که با تاریخ آشنا هستند، نمونه‌هایش را در تاریخ دیدند؛ و ما مردمِ این زمان، در زمان خودمان داریم نمونه‌هایش را مشاهده میکنیم. یک نمونه، همین شما ملت عزیز ایران هستید......
به همین اندازه که ما یک قدم به سمت قرآن، به سمت معارف قرآنى برداشتیم - که آنچه که ما به سمت قرآن حرکت کردیم، واقعاً یک قدم هم بیشتر نیست - خداى متعال به ما عزت داده است، به ما حیات داده است، به ما آگاهى و بصیرت داده است، به ما قدرت و قوّت بخشیده است.....


⚜کانال محفل قرآن امیرالمؤمنین«ع»

فعالیت در زمینه های مختلف از جمله:
✅مکتوب بیانات استاد رفیعی«سخنران محفل»
✅مباحث معرفتی
✅آشنایی با سوره های قرآنی
✅نشر آثار شهدا
✅مهدویت
✅نهج البلاغه
✅و...
🎈برای پیوستن به این کانال روی لینک زیر کلیک کنید.🎈

https://telegram.me/mahfel110

دنبال کنندگان ۱ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
چگونگی به شهادت رسیدن شهید موسوی به نقل از شاهد صحنه، حاج محمد علی مجیری:
در یک روز گرم تابستانی پانزدهم شهریور ماه 1360 درست هفت روز بعد از شهادت محمد علی رجایی و دکتر باهنر ، ساعت 11 صبح اتومبیل پیکان سفید رنگ در یکی از محله های شهرستان خمینی شهر در کوچه های باریک در حال حرکت بود . که راننده آن شخصی روحانی بود . در حالی که رادیو اتومبیل آهنگ عزا مینواخت و مرتب از شهید رجایی و باهنر یاد میکرد. راننده بسیار ناراحت و در خود بود . صدای اذان ظهر که از بلند گو های مساجد شهر پخش میشد ، بگوش میرسید . آقای موسوی با شنیدن صدای اذان به سرعت خود افزایش داد که آقای مجیری گفت : (حاج آقا خیلی با سرعت حرکت میکنید . بهتر نیست کمی آهسته تر برانید؟) آقای موسوی گفت: ( دیر شده است . میترسم که به نماز جماعت نرسیم)

کم کم از شهر خارج شدیم و به دانشگاه صنعتی رسیدیم ولی متأسفانه نماز بصورت فرادی برگذار شده بود و کارمندان متفرق شده بودند . آقای موسوی و مجیری وضو گرفتند و برای خواندن نماز به مسجد رفتند . از طرف دیگر موتوری که سرنشینان آن دو منافق بودند وارد محوطه دانشگاه شدند و از دور مسجد را کنترل میکردند . راننده ی موتور ناصر رحمتی و پشت موتور فرشید کیوانفر نشسته بود . حاج آقا موسوی و محمدعلی مجیری نماز را خواندند و از مسجد خارج شدند که سید مصطفی موسوی را دیدند . حاج آقا موسوی بعد از احوال پرسی به او گفت : (شما به خانه نمی آیی ؟ ما به محل میرویم) آقای موسوی جواب داد: ( اگر مزاحم نباشم به خانه می آیم) و هر سه به طرف اتومبیل رفتند و حاج آقا موسوی پشت فرمان و سید مصطفی موسوی کنارش و آقای مجیری روی صندلی عقب نشستند ولی هر چقدر حاج آقا موسوی استارت زد ، ماشین روشن نشد . به ناچاز از اتومبیل پیاده شدند و مقداری اتومبیل را هول دادند تا اینکه اتومبیل روشن و سوار بر آن شدند و به راه افتادند . موتور سوارن که از دور تماشاگر این صحنه بودند موتور سیکلت را روشن کردند و آهسته پشت سر آنها شروع به حرکت کردند . تا از دانشگاه خارج و وارد کمربندی شهر شدند ، دوباره اتومبیل خاموش شد . در آن زمان موتورسیکلت در طرف مخالف مسیر آنها ، بصورتی که دیده نشوند ، متوقف گردید و از دور تماشاگر اتومبیل بود . دومرطبه هر سه نفر از اتومبیل پیاده شدند و کاپوت را بالا زدند و پس از چند دقیقه ، اتومبیل را روشن کردند . ساعت حدود 12:45 دقیقه بود . اتومبیل حاج آقا موسوی با همان سر نشینان به حرکت خود ادامه دادند و موتور سیکلت آهسته پشت سر آنها حرکت میکرد . ناصر رحمتی که راننده بود ، به فرشید کیوانفر گفت : ( کم کم داریم به سپاه نزدیک میشیم و خیابان های خلوت را طی کردیم . اگر تا آخر این خیابان کارمان را انجا ندهیم دیگر نمیتوانیم) اتومبیل از چهار راه شریعتی گذشت . سکوت عجیبی همه جا را فرا گرفته بود . خیابان ها بسیار خلوت بود . ناگهان صدای غرش مهیبی،سکوت حاکم را شکست و موتور سیکلت با سرعت بسیار زیاد از کنار اتومبیل گذشت و صدای چند گلوله بگوش رسید که پشت سر یکدیگر شلیک شدند و همراه آن ، صدای خورد شدن شیشه...! تعادل اتومبیل از صورت قبلی خود خارج شد و به اتومبیل هایی که در کنار خیابان پارک شده بودند ، برخورد کرد و متوفق شد . موتور سواران با فرار ، از صحنه محو شدند . مردم از خانه های خود بیرون ریختند و جمعیت زیادی اطراف اتومبیل را فرا گرفت . در آن هنگام درب عقب اتومبیل باز شد و آقای مجیری سرا سیمه از اتومبیل خارج شد و بطرف درب شاگرد رفت و آقای موسوی را که به داشبورت پرتاب شده بود بیرون آورد . آقای مجیری فکر کرد به طرف او شلیک شده ولی بعد از چند لحظه متوجه شد که حاج آقا موسوی از اتومبیل خارج نشد . به طرف او دوید و دید که حاج آقا بروی صندلی افتاده و چشمان او بسته شده و خون از زیر عمامه او جاری شده و وقتی او را با دست تکان داد و او را صدا زد ، متوجه شد که بعلّت اصابت گلوله به سر و گلو و قلب او ، شربت شهادت را نوشیده و به دیدار حق تعالی شتافته است . در فردای آن روز پیکر آن شهید تشعیع و به خاک سپرده شد .
در پی کوشش های وزارت اطلاعات و همیاری سپاه پاسداران بعد از سه ماه ، فرشید کیوانفر دستگیر شد و پس از اعتراف ، همدستان خائنش که یکی از آنها ناصر رحمتی بود دستگیر و به دادگاه انقلاب سپرده شدند و بعد از بررسی و اقرارهای مجریمن ، مشخص شد که 13 نفر از مسئولین و مردم بی گناه توسط کیوانفر و همدستانش ترور گردیده اند که دادگاه آنها را به مفسدین فی الارض اعلام و به اعدام محکوم نمود .
_______________________________________________________
خاطره ای از شهید حجت الاسلام سید ابوالفضل موسوی به نقل از همسر آن شهید :
13 مرداد ماه 1360 (یک ماه قبل از شهادت) همسرم کمی کسالت داشت و در بستر خوابیده بود . وقتی که در کنار او نشستم و برای چندمین بار حال او را جویا شدم ، دستانش را بالا برد و با آهی از ته دل گفت :(بارالها من از تو عمر با عزت و مرگ با عزت را خوهانم و هیچ حوصله ی بیماری را ندارم) . در همان وقت بود که من دارو هایش را به او دادم و او به خواب عمیقی فرو رفت . من مشغول کار هایم بودم که دیدم او پس از ساعاتی از خواب بیدار شده است و مثل اینکه حال خوشایندی ندارد و عرق تمام وجودش را فرا گرفته است . با نگرانی حالش را جویا شدم که با صدای لرزان گفت : (خواب دیدم) . گفتم چه خوابی؟ هیچ نگفت . دو مرتبه تکرار کردم و از او خواستم تا خوابش را برایم شرح دهد . آهی کشید و بسیار شمرده شمرده و آهسته گفت : (خواب عبد الکریم را دیدم . او با یک سبد گل قرمز آمده بود ، در حالیکه شخصی پشت سر او بود که به چشمم آشنا بود ولی نمیتوانستم او را در ذهنم تجسم کنم . از او پرسیدم این سبد گل از آن کیست؟ لبخندی زد و با لحنی بسیار دلنشین گفت : این وظیفه ای است که تازه بر عهده من قرار داده اند که این دسته گل های قرمز را به دربانان بهشت تحویل بدهم . پس از آن من درباره قیامت و آخرت از او سوال کردم و او مفصلأ در مورد آن برای من صحبت کرد ولی از آن مباحث هیچ یادم نیست) . در حالیکه به او خیره شده بودم ، صحبتش قطع شد و دوباره گفت:(حتمأ آن نفری که پشت سر او بود ، من بوده ام و آن دسته گل های قرمز فرزندان انقلابند که دسته دسته به شهادت میرسند). من در حال تحجب گفتم : خوب از این حرفای بیجا نزن !
وتقریبأ یک هفته بعد بود که مرتبأ صدای تلفن بلند میشد و خانواده ما را تهدید میکردند و همسرم را تهدید به مرگ میکردند اما درحالی که ناراحتی همسرم را احساس میکردم ، وی لبخندی می زد و هیچ نمیگفت.! تا اینکه روزی تلفن زده بودند و با دختر کوچکم صحبت کرده بودند و زمان و مکان رفت و آمد همسرم را از او پرسیده بودند و او نیز تمام و کمال به آنها گفته بود . دو شب قبل از شهادت همسرم ، خواب دیدم که خواهر شوهرم که مشهد الرضا بودند ، از مشهد برگشته و جلوی اتومبیل آنها پارچه مشکی زده بودند و تابوتی روی اتومبیل گذاشته بودند که آن را پایین آوردند و پارچه قرمز را با پارچه مشکی عوض کردند .
شهید سید ابوالفضل موسوی بر سر جنازه همرزمش، شهیدعبدالکریم طاهری
قسمتی از وصیت نامه ی شهید :
منافقین کور دل میخواهند با ترور شخصیت ها امام را تنها بگذارند . شما باید هوشیار باشید و فریب این خائنان را نخورید .
تهیه و تنظیم: واحد شهدای محفل

نظرات  (۳)

دوستانی که می خواهند از فعالیتهای شهید موسوی بیشتر بدانند به لینک زیر مراجعه کنند. مصاحبه با فرزند ارشد آن شهید، سید محمد موسوی
۱۶ بهمن ۹۲ ، ۲۲:۲۳ محمد علی کریمی
خداقوت
کار زیبایی بود
کارهای متفاوت فقط از شما جوان ها انتظار میرود
با ایمان در عزم راسخ به اخود ادامه دهید
خداوند یار و نگهدارتان
ببخشید
اصلاح میکنم
با ایمان و عزم راسخ به راه خود ادامه دهید

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی